My Medley of Emotions

جایی برای بی پروایی



مشاهده شبکه های دنیا مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
به نام او...


But now I'll go sit on the floor

Wearing your clothes
All that I know is that
I don't know how to be something you miss
Never thought we'd have a last kiss
Never imagined we'd end like this
Your name, forever the name on my lips
  
       داستان کوتاه "خاطرات پارچه ای"
       تأثیر گرفته از آهنگ "Last Kiss - Taylor Swift" در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1391ساعت 8:22 PM توسط M.Safaei نظرات (3)

به نام او
       بعد 4 هفته اومدم نت گفتم یه سری هم به این وب بدبخت بزنم!        ولی امروز بالاخره بعد 6 ماه موفق شدم یه داستان کوتاهو نیمه کاره ول نکنم و.... تمومش کردم! فقط لپ تاپم بشدت ویروسی شده موندم چطور داستانو پست کنم. حالا تا فردا یه کاریش میکنم

نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1391ساعت 6:58 PM توسط M.Safaei نظرات (1)

به نام او...


              بر سفره ی هفت سین نشستن نیکوست

هم سنبل و سیب و بوی کُندر خوشبوست             

              افســوس که هـر سفـره کنارش خالیـست

از پاره دلـــی گمشده یا همــدم و دوســت             

نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند ماه سال 1390ساعت 12:17 PM توسط M.Safaei نظرات (4)

به نام او...


       "مثل یه غروب تنها

              که میشینه پشت ابرا

                     یه سکوت بی قرارم


                                  توی این بیهودگی ها

                                          لحظه ها رو میشمارم

                                                 انتظار هر نگاهم ..."


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند ماه سال 1390ساعت 3:03 PM توسط M.Safaei نظرات (2)

به نام او... 

       سلام علیکم! میدونم که خیلی دیر به دیر آپ میکنم... ببخشید! ولی باور کنید انقدر این مدت درگیر نمایشگاه بودم که حتی فرصت سر کلاس رفتن هم خیلی مواقع نداشتم؛ چی برسه به نت! به هر حال دیروز اختتامیه نمایشگاه بود و سرم یه کم خلوت شد. ولی خب خیلی ناراحتم واقعاً به اون جمع دوست داشتنی عادت کرده بودم و خیلی دوست دارم بتونم باز هم در کنارشون باشم. 

 

       ... که البته شاید هم بشه؛ بخاطر حضور فعال و تأثیرگذارم تو فعالیتای نمایشگاه بهم فعالیت تو شورای مرکزی آریا پیشنهاد شد. ولی خب خیلی کار وقت گیریه و من هم دیگه دارم به کنکور ارشد نزدیک میشم... واقعاً نمیدونم چی کار کنم؛ چون کلاً اخلاقم اینه که یه جا نمیرم... نمیرم... ولی وقتی که میرم واقعاً تا آخرش میرم و واقعاً میترسم آریا به درس و زندگیم لطمه بزنه. 

 

       در مورد انتخابات هم... خب خیلی حوصله ی حرف زدن ندارم! فقط یه چیزی که واقعاً این چند روزه تو دلم مونده و داره آزارم میده، میگم و ازش رد میشم. یه عده احساس میکردن که باید رأی بدن... رفتن و رأی دادن. عده ای هم به هر دلیلی نمیخواستن رأی بدن و ندادن. ولی این وسط یه گروه بودن (که اصلاً هم تعدادشون کم نبود متأسفانه) که از روی ترس یا بخاطر در نظر گرفتن بعضی منافع احتمالی تا پای صندوق رفتن... در حالی که نه تنها به انتخابات که حتی به طور کلی به این نظام هیچ اعتقادی نداشتن!! تو همین خوابگاه خودمون فقط خودم اسم نزدیک صد نفرشونو شنیدم... حتی اعضای سابق انجمن اسلامی و شورای صنفی و فعالین سیاسی زخم خورده! به قول یکی از بچه ها؛ "مبارزین دیروز   پاچه خواران امروز!" آخه برادر من! خواهر من! این چه کاریه؟! 3۴ ساله میگن هر کی رأی نده فلان میشه... کار بهش نمیدن... اذیتش میکنن... نمیذارن از ایران بره و...!! تا حالا چند بار به چشم خودتون دیدین یا شنیدین؟! خیلی اوضاعمون خوبه... این وسط دیگه خودتون شدید کاسه ی داغ تر از آش! اصلاً به فرض هم که اینطور باشه! ما ایرانیا با این همه ادعا... انقدر پست و بدبخت شدیم؟! تا این حد منفعت طلب و ترسو؟!! یادتون رفته... خیلی قدیما هم نه! همین چند سال پیش که یه کم هنوز ایمان تو دلا بود؛ میگفتیم روزی دست خداست! تا کی باید ما ایرانیا دست به دهن و گشنه و تو سری خور باشیم... بخوایم حتی عقایدمون رو به این سادگی بفروشیم. خیلی حرف دارم ولی گفتنش به نظرم هم بی فایدس هم خطرناک! به خدا اگه میدیدم 100% مردم رفتن با اعتقادی که داشتن رأی دادن و همه انتخابات توی ایران رو قبول داشتن خیلی ناراحت نمیشدم... ولی بخاطر تک تک کسایی که هویتشونو به این سادگی فروختن و تا این حد ریاکارانه رفتار کردن خیلی خیلی عصبانی شدم.  

 

  پ.ن 1: یه داستانی توی ذهنم شکل گرفته... فکر کنم تا دم عید بتونم شاخ و برگ بهش بدم و یه داستان کوتاه جدید بنویسم.

نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند ماه سال 1390ساعت 10:39 AM توسط M.Safaei نظرات (3)


Design By : Pichak